نمایش تبلیغ
 
ایجاد وبلاگ
 
مدیریت وبلاگ
 
وبلاگی دیگر
 
2 کله پوک دور از هم
 
دو کله پوک دور از هم
صفحه نخست   ::   آرشیو  ::   تماس با من   
 
اندر احوالات عزيمت

اين منم اما يه وقت فکر نکنيد که به خاطر رفتن کاسپر خوشحالما نه اصلا از اينکه پرشين بلاگ داره درست ميشه شادم

اصلا حاضر به اسباب کشي نبودم.

من نمي دونم چرا اينگده بازديدکننده هامون کم شدن؟؟؟؟؟؟در واقع به تمام دوستاي قديمي سر زدم اما يا وبلاگشون فيلتر شده بود يا مدتها بود که آپ نکرده بودن ،اي خدااااااااااااااا حالا من از کجا يه عالمه دوست جديد پيدا کنم که بيان اراجيف ما دو تا رو بخونن؟کاسپر جون دستم به دامنت دلم بازديد کننده مي خواااااااااااااااد.

بماند که من و کاسپر از طريق وبلاگ نويسي(اگه بنويسيم) اخبار ايران و هند و به هم گزارش مي ديم ولي اين خيلي بده ها که هيشکي مارو دوست نداره .

به هر حال اندر احوالات اتمام تعطيلات کاسپر و برگشتنش به ديار نهي نهي:

دوشنبه ساعت ۶ رفتم خونشون ،پروازش ساعت ۱۰ از فرودگاه امام بود و ساعت۷اين خنگول با لباس خواب هنوز مشغول جمع آوري و بستن چمدوناش بود هي پشت سر هم دعا مي کرد از پرواز جا بمونه (تو پست قبل که گفتم کاسپر دلش نمي خواد بر گرده هند)

خلاصه بعد از اينکه ۸۷ بار دور خودش گشت و ۶۵۷۸ دفعه دور اتاق و بماند که مامانش به شدت در حال حرص خوردن بودن بالاخره رخت سفر بربست و به سمت فرودگاه حرکت کرد

وقت خداحافظي هنوز جفتمون اميدوار بوديم که از پرواز جا بمونه در گوشش گفتم ساعت۱۲منتظرتم اما اي دل غافل که کاسپر به موقع رسيد و مجبور شد بره.

چند روز پیش با یکی از دوستام سوار تاکسی شدیم ، مسیرمون خیلی کوتاه بود اما یهو راننده مسیرش رو عوض کرد و تا ما اومدیم چیزی بگیم گفت:ببخشید خانوما من چند لحظه اون طرف زندگیمو سوار کنم.

چند لحظه سکوت کردم و گفتم لابد می خواد بچشو سوار کنه ولی باز کنجکاو بودیم ببینیم زندگی این مرد ۶۰-۷۰ ساله کیه؟فکر می کنین کی بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یه خانومی هم سن خود آقای راننده کنار خیابون ایستاده بود و اومد صندلی جلو نشست و با هم احوالپرسی کردن.راننده که قیافه متعجب مارو دید گفت:خانوما این خانوممه ،همه زندگی منه ،عاشقشم،می تونستم شمارو برسونم و برگردم اما دلم نیومد معطل بشه

مارو میگی جفتمون نیشمون تا بنا گوش باز بود اصلا باورم نمی شد زن و شوهری اونم در این سن رابطشون اینجوری باشه خیلی برام جالب بود وقتی به خانمش فکرم رو گفتم فقط خندید اونم از اون تیپ زنهای قدیمی بود که هنوز هم کمی از ابراز علاقه شوهرش جلوی غریبه ها خجالت می کشید ولی من و دوستم آنچنان هیجان زده بودیم که نگو و تا ۳ روز  بعد با هم راجع به این قضیه حرف می زدیم .ای دل غافل ما اگه یه جو شانس داشتیم ....خدا به پای هم پیرشون کنه.

دو کلمه خصوصی با کاسپر:

یکی نیست به من بگه خیلی بازدید کننده داری نشستی خاطره هم تعریف می کنی؟؟؟؟

سلام دختره،امروز از بابات شنیدم که اوضاع یخچالت خیلی وخیم بوده الهی بمیرم درکت می کنم(جهت اطلاع خواننده های نداشتمون باید بگم تو این مدتی که کاسپر ایران بود برق خونش تو هند قطع شده و یخچال و فریزرش به گند کشیده شده و تو خود حدیث نگفته بخوان از این...)

راستی خنگول چه خبر چرا آف نمی ذاری خجالت نمی کشی؟؟؟؟؟؟

خبر تازه نداری؟اتفاق هیجان انگیزی نیفتاد؟؟؟؟

خودم می دونم که این شکله هیچ ربطی به اینجا نداره ولی من خیلی دوسش دارم. اصلا به کسی چه وبلاگ خودمونه


نظرات  | شنبه، 6 امرداد، 1386 -  |لینک به نوشته

کله پوکها به بازار می روند

سلام من بالاخره اومدم   

راستش چند وقتیه این کاسپر برای تعطیلات میان ترم ترک دیار نهی نهی کرده و اومده ایران،

بماند که ۳ هفته اس کلاساش شروع شده او این دختر خنگ داستان ما هنوز بلیط هم تهیه نکرده.

دیروز ساعت ۹ صبح از اونجایی که اصلا حوصله رفتن به محل کارم رو نداشتم تو تختم در حال کش اومدن بودم که یهو هوس مردم آزاری از نوع کاسپر آزاری به سرم زدو بهش اس ام اس زدم بیداری؟(لازم به ذکر است که ما همسایه بالا و پایین هستیم جهت یادآوری) جواب داد بیدارم حالا بچه پررو خواب بودا

خلاصه در پی گفتگوی تلفنی تصمیم گرفتیم بریم بازار (همونی که نزدیک گلوبندک و اونوراست)

ساعت ۱۰ راه افتادیم آژانسیه طرح دار کولر دار نداشت در نتیجه ما یه آژانس کولر دار گرفتیم به مقصد ایستگاه مترو،چشمتون روز بد نبینه این که مدتهاست ایران نبوده منم که کلا یه بار با مترو با دوستام رفته بودم کرج و برگشته بودم اونم زمانی که تازه افتتاح شده بود و هنوز متروی شهری نداشتیم حالا حساب کنید دوتا آدم به شدت ابله دم مترو پیاده شدیم آژانسیه میگه خانوم اگه عجله کنید به همین میرسید . دلش خوش بود بیچاره، ما فقط ۱۰ دقیقه دنبال در ورودی ایستگاه می گشتیم .به کاسپر میگم ببین هرجا مردم زیاد در رفت و آمدن و جمع شدن در ورودیه اونوقت فکر می کنین این احمق داره میره کجا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ حدسم نمی تونین بزنین یدونه از این ماشینای ون که تبلیغ ایرانسل میکردو یه چیزایی گویا مجانی می داد ایستاده بود مردم هم دورش جمع شده بودن اونوقت این کاسپر بی شعور داره میره اونجا به خیالش در ورودی رو پیدا کرده ،آخه من چی بگم؟؟؟؟؟

بالاخره از یکی پرسیدیم و رفتیم توحالا اون تو عین اینا که تا حالا مترو ندیدن هاج و واج موندیم چیکار کنیم اینقدر هم که ما با هم تفاهم داریم من میگم از اینور بریم اونم میگه آره از اینور بریم بعد میبینم نیست نگو منظورش اینور خودش بوده و همینجوری سرش و انداخته پایین و رفته .

خدا این کاسپر رو نصیب گرگ بیابون نکنه

بالاخره سوار شدیم خوب شد زنونه مردونه جدا بود وگر نه با این همه چسبندگی بین خانومها تو قسمت زنونه که من داشتم تمام برجستگی های خانوم کناریمو حس می کردم اگه قاطی بود که بد بخت بودیم.تازه کلی هم به کاسپر غر زدم که من نباید به حرف تو گوش میکردم

حالا تو اون شلوغی منو کاسپر از هم دور افتادیم نمی دونم چه اصراری هم داشتیم با هم حرف بزنیم هی من از این ور داد میزنم هی اون نمیشنوه میگه چی؟؟؟؟؟؟؟و برعکس.

رسیدیم ایستگاه نمیدونم چی چی پیاده شدیم تا مترو عوض کنیم بازم گیج بازی و...

دردسرتون ندم ما رسیدیم بازار تهران

تا ۲ تو بازار مشغول خریدن لوازم آرایش بودیم بعد خواستیم بریم شمشیری ناهار بخوریم تو را آب شاتوت دیده میگه می خوام میگم میخوای این چن روزآخر که ایرانی اسهال بگیری کوفتت بشه؟

میگه بهتر اینجوری بیشتر می مونم(نگرانم با این همه علاقه که کاسپر به هند و زندگی به اونجا داره نکنه یه وقت درسش تموم شد دیگه برنگرده ایران)

رفتیم شمشیری میبینیم تا دم در صفه مردم ایستادن خالی شه برن تو ،چون به هیچ عنوان حاضر نبودم غذای اونجا رو از دست بدم ما هم فیش گرفتیم و نوبتمون شدو غذای لذت بخشی میل نمودیم به وفور حالا مگه می تونیم راه بریم اینقدر خورده بودم حالم داشت بد میشد.

اومدیم توی بازار رضا که خنکه یه کم چرخیدیم چایی خوردیم و تصمیم گرفتیم بریم بازار (کوچه)مروی،یکی از مامورای انتظامات بازار رضا دم در داشت با یه پیرمردی حرف میزد ،میگم آقا ببخشید ما چجوری بریم مروی؟ انتظاماتیه شروع کرد آدرس دادن به ما حالا هی این پیرمرده حرف میزنه لهجه هم داشت من متوجه نمی شدم تا اینکه دست پیره مرده تقریبا رفت تو چشم انتظاماتیه تازه دوزاریم افتاد که ای بابا ای پیرمرده هم بد بخت داره به ما آدرس می ده

دوتایی باهم هی تندتند میگفتن توضیح هیچ کدوم هم تمومی نداشت، اما جالب بود یکی راست و نشون می داد یکی چپ  ...

از این همه حس انسان دوستی اشک تو چشمام جمع شده بود این آقایون باعث شدن که ما اصلا گم نشیم و یه راست بریم مروی

ساعت ۴ بود که با دست پر در حالی که به قول کاسپر چشم بازارو کور کردیم راهی منزل شدیم البته اینبار با یک تاکسی مهربون که مارو به خونه رسوند شب نفهمیدم کی خوابم برد ؟

اینم یه گردش علمی که من خیلی چیزا ازش فهمیدم برای مثال اینکه:

۱-مثل اینکه کاسپر دلش نمی خواد برگرده هند

۲-مثل اینکه کاسپر دلش نمی خواد برگرده هند

۳-مثل اینکه کاسپر دلش نمی خواد برگرده هند

۴-مثل اینکه کاسپر دلش نمی خواد برگرده هند

۵-مثل اینکه کاسپر دلش نمی خواد برگرده هند

۶-کاسپر برعکس من کباب دوست نداره،ای بابا اینو که قبلا هم میدونستم ناسلامتی ۱۰-۱۲ ساله باهم دوستیم ،آهان یادم اومد فهمیدم که خودم کباب دوست دارم،ااااااااااااه نه اینو هم یه مدتی هست می دونم ،آهان فهمیدم که برادر کاسپر شاور ژل آدیداس دوست داره،آره آره خودشه چون دیروز ما بیشتر از ۶۰ تا مغازه رفتیم براش بخریم.

۷-یه چیز دیگه هم فهمیدم ،اینکه شاور ژل آدیداس تو بازار نیست

۸-مثل اینکه کاسپر دلش نمی خواد برگرده هند

۹-یه چیزی که من میدونستم ولی شما تازه فهمیدین اینکه من یه کم ک.. خلم

تا بعد...

viva


نظرات  | دوشنبه، 18 تیر، 1386 -  |لینک به نوشته

تغییر دکوراسیون

بابا قالب جدید...

designer

خدا اینهمه استعداد به تو داده دیگه چی میخوای قلنبه*  من...

من قرار نیست آپ کنم ویوا جون قولشو داده که بیاد فقط خواستم مراتب قدر دانی خودم رو به

 اطلاعش برسونم برا هنرمندی جدیدش که رو کرد 

دوسیت دارم هوارتا

 * نکته انحرافی :

انقدر این ویوا تلاش کرد من از قلنبگی در بیام که ناغافل به خودش رو دست زد و چاقالو شد

CaSpErrr


نظرات  | پنجشنبه، 14 تیر، 1386 -  |لینک به نوشته

گردگیری !!

هیییییییییییییییییسسسسسسسسس

 

 

دارم گردگیری میکنم آخه آقا کلاغه خبر داد داره عید میشه ....

 

از بس که سال عجیبی بود یادم رفته بود هنوز دارم نفس میکشم و آدم زنده باید غبارها رو گردگیری کنه وگرنه غرق میشه تو ذرات سیاه و شایدم سفید خاطرات !

 

عجیب که میگم یعنی نمیدونم چی شد ولی هرچی بود سخت تر از همه گذشته ها بود تازه فهمیدم چقدر خوبه آدما تنها نمونن ،قدر همه تجربه هام بی تجربگی کردم ...و هنوز دردش رو ته دلم نگه داشتم انگار که از آزار دیدن ازش لذت میبرم !!!

 

یه کشف جدیدم کردم آدما در انتها به دو دسته تقسیم میشن آدمایی که به نوعی کم یا زیاد   * سادیسم* دارن یعنی از آزار دادن بقیه لذت میبرن و آدمهایی که  به درد * مازوخیسم* دچارهستن و خودآزاری میکنن ...

 

خوب این ویوای خودمون مثلا نمونه بارز سادیسم casper آزاریه میگید چرا ؟؟؟

برای اینکه نمیگه این لنگه کله پوک که اینور دنیا تو این غربت بی انتها گیر کرده تک و تنها دلش واسه ویوای خبیث تنگ میشه... تمام سال ۸۵ بهانه داشته که کامپولوترم خرابه و بدتر از همه میگه هند بیام مریض میشم و ال و بل و بهانه های تخیلی و نمیاد یه سر بزنه به من...

حالا از اینور این casper بیچاره رفته دکتر و بعد کلی آزمایشات مشخص شده که ( الهی بمیرم براش) مازوخیسم داره :((

هی گریه میکنه میگه *  حبیبی النور العینی ون انت؟؟؟؟ ۱ * یا میگه * یار پیار توم کیدره یاااااااار  ۲ *

دیدید گفتم اصلا casper حروم شد با اون همه استعداد که برای کسب درجات عالیه دیار رو به قصد هندوستان ترک کرده بود در انتها شب به شب در وصف یار (ویوای کله پوک) تو کوچه و خیابون آواز عاشقانه میخونه ..!

 

آخخخخخخخخ دیدی چی شد گردگیری یادم رفت !!!!

دو کلمه حرف خصوصی با ویوا : الهی به حق مورچه آخری که له کردی بهت عید برای هیچ جا ویزا ندن که حالت جا بیاد بیای پیش من :)

 

دارالترجمه کله پوکها :

۱- عزیزم نور چشمم کجایی ؟

۲- عزیزم عشقم پس کجایی؟

 

 

CaSpErrr

 


نظرات  | چهارشنبه، 23 اسفند، 1385 -  |لینک به نوشته

موشک کاغذی

بعد از يک غيبت کمی تا قسمتی طولانی سلام   

دلم ميخواد اونقدر فرياد بزنم و جيغ بکشم که از صدای فرياد خودم کر بشم و ديگه هيچ صدايی نباشه،فقط صدای گنگ سکوت.

دلم ميخواد با يه کاغذ صورتی يه موشک درست کنم و مثل رويای بچه ها روش سوار بشم و برم تا جايی که وقتی به آدمها نگاه ميکنم هيچ چهره آشنايی نبينم، اونوقت با خيال راحت از موشکم پياده شم و دوباره از نو شروع کنم.

دلم ميخواد يه داس تو دستم بگيرم و تمام علفهای هرز قلبم رو از ريشه بکنم.

دلم ميخواد يه پاک کن داشته باشم که باهاش تمام خاطرات بد روی صفحه ذهنم رو پاک کنم.

کاش می شد جای دکمه shift+delete زندگی رو پيدا کنم و بعد همه خاطراتم رو پاک کنم .

دلم ميخواد به خدا بگم که منو ببر و اگه دوست داشتی دوباره بيار از اول سفيد سفيد بدون يک لکه سياه.

دلم ميخواد به خدا بگم ميشه اسم منو از ليست بدها خط بزنی ضربدرهای جلوی اسمم رو از بين ببری ؟می شه بذاری تا کاری کنم که با رغبت اسمم رو تو ليست خوبها بنويسي؟

وقتی به دنيا می فرستنت بالای يه صفحه سفيد و تمييز اسمت رو مينويسن،يواش يواش بزرگ ميشی ،با اولين کار بدی که تو بچگی می کنی يه لکه سياه روی صفحه سفيد و براقت ميفته ولی لکه های بچگی زياد بزرگ نيستن درواقع اصلا به چشم نمیان آخه تو بچه ای اخه تو نميفهمی آخه تو هنوز نمی دونی کجا اومدی آخه تو نمی دونی قراره چی به سرت بياد،که اگه ميدونستی  نميومدی .بزرگ و بزرگتر می شی.

هر رو ز به تعداد لکه ها اضافه ميشه صفحه از سفيدی کامل در مياد و سياه و سفيد ميشه ذره ذره لکه های سياه همه جارو پر می کنن.مثل يک سرطان بد خيم ريشه دار توی صفحه سفيدت پا می گيرن.

به وسطای راه که می رسی ميبينی ای وااااااااااااااااااااااااااای ديگه بايد دنبال سفيدی بگردی و به راحتی نمی شه يه جای سفيد پيدا کرد اونوقت می شينی وبه خودت تلنگر می زنی که ای بابا کجای کاری صفحه ات سياه شده ديگه داره ظرفيتش تکميل ميشه.

اگه تلنگره يه ذره قوی باشه شايد بتونی يه کاری بکنی اما وای به روزی که نفهمي و صفحه سياه سياه بشه اونوقته که با آخرين لکه سياه ناقوس بد صدای زندگی به صدا در مياد و نوبت ضربه زندگيه.

حالا تو موندی و يه صفحه سياه که اسمت بالاش نوشته شده و ضربه سنگين زندگی که تا سالهای سال تو تنت ارتعاش ايجاد می کنه.

حالا بايد بگردی دنبال يه نصفه کاغذ يا يه تيکه کوچيک از يه کاغذ که به اندازه تمام پشيمونيهات سفيد باشه.

يه نوشته بی سرو ته از سر ديوانگی مجنون

 

حرف آخر: خدايا هنوز سياهی صفحه ام زياد نيست هنوز سفيدی ها خيلی بيشترن و از دور هم ميشه ديد لازم نيست نزديک بشم و دنبالشون بگردم اما دلم می خواد صفحه خودمو بردارم و برم ....

شايد روزی سوار موشک صورتی رنگم شدم و صفحه رو هم زدم زيربغلم و رفتم.....

 

 

۲کلمه خصوصی با casper  :

سلام دختر قلنبه من ،خوبی؟ دلم برات کوچيک خيلی

 کدوم پل رو ميخوای خراب کنی؟؟چی شده؟؟؟؟؟؟؟باز اين هنديای نهی نهی اذيتت کردن؟؟؟

اگه تصميم گرفتی پلی رو خراب کنی بايد مطمئن باشی که توان ساختن پل جديد رو داری تا وقتی هم مطمئن نشدی پلی رو کاملا رد کردی برای خراب کردنش نقشه نکش.

نوشته viva


نظرات  | چهارشنبه، 31 خرداد، 1385 -  |لینک به نوشته

اينجوری بهتره...

بعضی وقتها لازمه آدم پلهای پشت سرش رو خراب کنه ...

 

 

 

casper


نظرات  | پنجشنبه، 18 خرداد، 1385 -  |لینک به نوشته

سال نو

بعد از يک غيبت طولانی فقط می تونم بگم سال نو مبارک آخه کیبوردم فارسی نداره

اميدوارم کاسپر بيادو جبران کنه


نظرات  | پنجشنبه، 10 فروردین، 1385 -  |لینک به نوشته

زن بودن ...

سلام،

به نظرتون من بنويسم يا وايسم اين ويوای بی معرفت بياد بعد باهم بنويسيم؟؟؟؟

آخه ميدونيد من الان يه ماهه ايرانم و نميدونم چرا خيلی اتفاقی ۵ ۶ بار بيشتر ويوا رو نديدم ،البته خوب ميدونم که توقع ديگه تو فرهنگ لغات ايرانی حذف شده و معنی نداره در نتيجه ميگذريم از اين حرفها....

 

تازگيها هر کی از راه ميرسه ميخواد جای خدا جواب مشکلاتش رو داشته باشی!!! اين يعنی چي؟؟؟

اگه کسی بخواد تو اين جامعه سالم زندگی کنه بايد تارک الدنيا بشه؟؟؟

اگه عاشق باشی چي؟ محکوم به حبس ابد؟؟ اصلا چی دارم ميگم کی الان معنی عشق رو ميدونه؟؟؟

تا کی بايد از حرف زدن با جنس مرد هر روز دلسرد تر بشي؟؟؟

بدم مياد وقتی ميبينم فقط و فقط به جنسيتت کار دارن.....

مسائل سياسی رو که اصلا بگذريم ،چون همه تو مشکلات اجتماعيمون داريم غرق ميشيم، ديگه جای گله گذاری نميگذاره !

ميدونين وقتی شروع کردم به نوشتن خيلی سوالا عذابم ميداد اما طبق معمول انقدر فکرم همه جا ميره که يادم ميره همه چيز

 

بگذريم اومده بودم که بگم خانوم  betty Frieden  هم فوت شد کسی که با نوشتن يکی از برفروشترين کتابها در سال ۱۹۶۳ با عنوان The Feminine Mystique  که در اون زندگی يک زن رو محدود به داشتن همسر و فرزند نميکرد و به دنبال دادن ارزش های فردی به زنان بودو اعتقاد داشت زنان نبايد از فکر کردن به خود و اينکه از زندگی چه می خواهند احساس گناه کنند...

او روز شنبه در سن ۸۵ سالگی  فوت شد ،روحش شاد...

 

دو کلمه حرف خصوصی با ويوا :

هيچی مگه فرقيم ميکنه وقتی کامبولوترت خرابه و چک نميکنی ؟؟؟

 

CaSpErrr


نظرات  | یکشنبه، 16 بهمن، 1384 -  |لینک به نوشته

آس دل

می دونی آدم کی تو قمار زندگی کم مياره؟؟؟؟؟؟

اون وقتی که سخت در گير بازی هستی وحريف حاکمه و دل حکم ميکنه، به دستت نگاه می کنی ميبينی بد نيومده ته دلت قرص ميشه به حريف حکم کننده نگاه می کنی و نگاهت با نگاه پر از خواهشش گره می خوره نمی دونی نگاهش رو باور کنی يا پوزخند روی لبش رو بعد به يارت نگاه می کنی آنچنان محکم نشسته که مطمئن ميشی هرچی خال بالاست تو دستشه بعد همش منتظری که برگه های برنده شو رو کنه ...

حريف همينجوری ميره بالا ۱...۲...۳...۴...۵...۶...منتظری حداقل از کت شدن نجات پيدا کنی منتظری تا آس دل رو يارت رو کنه و يه دست بگيره اما ...

نه!!!!!!!!!!!!!!!حريف زل می زنه تو چشمت و با پوزخندی که سراسر بازی لحظه ای از لبش محو نشده آس دل رو می کوبونه زمين... نگاهت رو ازش می دزدی به يارت نگاه می کنی تو نگاهش می خونی که داره بهت ميگه :اگر درست بازی کرده بودی کت نميشديم!

دلت می خواد داد بزنی و بگی خب تو چرا درست بازی نکردی ؟چون اعتراف به اشتباه از تلاش برای به دست آوردن راحت تره ؟برای اينکه نشستی تا سهمت رو دودستی تقديمت کنن؟برای اينکه ...پس کی می خوای ياد بگیری برای بردن بايد بجنگی ؟؟؟؟

تا کی می خوای جلوی باخت تسليم بشی ؟؟؟؟

اونوقته که دلت می خواد به عالم و آدم بگی آهای مردم منم کم آوردم منم کت شدم چون يارم از جنگيدن می ترسه !!!!!!!!!!!!!

ای کاش می تونستم  ترس و مشتقاتش رو از  فرهنگ لغات تو پاک کنم و اونوقت ببينم آيا باز هم ...

ای کاش لا اقل آس دل تو دست تو بود ،من برد نمی خوام به رفع کتی هم راضيم!!!!!

ای کاش نمی ترسيدددددددددددددددددددددددي

ای کاش زندگی قمار نبووووووووود

ای کاش...ای کاش...ای کاش....

فکر کنم زيادی خصوصی نوشتم ببخشيد.چيزيه که مدتها تودلم سنگينی کرده و داره ديوونه ترم می کنه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

۲ کلمه خصوصی با casper:

نه بابا زحمت نکش من جای تو هم آپ ميکنم اصلا ناراحت اينجا نباش !!!!!

آخه تو خجالت نمی کشی ؟؟؟اين چه سوال احمقانه ای بود پرسيدم يادم نبود که مدتها قبل يکی پيدا شده و کلمه خجالت رو از فرهنگ لغات تو پاک کرده !!!!!

دلم برات کوچولودختر خوب پس تو کی می خوای بيای ايران؟؟؟به جهنم!!!!

نوشته شده توسط viva


نظرات  | سه‌شنبه، 17 آبان، 1384 -  |لینک به نوشته

ياد بگيريم بگيم ...

دنگ دنگ دنگ ...۱۲ بار دنگ،ساعت ۱۲ نيمه شب را با صدای گرفته و خسته اعلام می کنه و دوازدهمين دنگ در پی صدای گريه ی کودکی از راه رسيده گم می شود .ساعت ۱۲ نيمه شب کودکی متولد می شود نوزادی جديد و خسته از راه،کسی که در آينده تبديل ميشود به آدمی بد يا شايد خوب نميدونم!!!!!!!!!!

کودک فردايی ديگر کمی بزرگ شده همه منتظرند تا زبان بگشايد و سخن بگويد تا راه برود و...

بگو مامان...بگو بابا...بگو ددر... بگو...بگو...بگو...

و کودک ميگويد مامان ،بابا،ددر،قاقا،دروغ،غيبت،دزدی ،....

بگو دوست دارم...و کودک می گويد می خوام!!

باز می گويند بگو بگو دوست دارم بگو مامان دوست دارم و باز کودک لجوجانه می گويد مامان می خوام،بابا می خوام ،قاقا می خوام.

سالها می گذرد و کودک همچنان نگفته دوست دارم،هزاران بار شنيده اما نگفته.دوست داشتن در فرهنگ لغات او تعريف نشده،او خواستن را می شناسد اما دوست داشتن را درک نمی کند پس چرا آنچه را درک نمی کند و برايش بی معناست به زبان بياورد؟؟؟

روزها در پی هم آمده اند و رفته اند کودک ديروز اکنون سخنوری قهار است بدون استفاده حتی يکبار از کلمه دوست داشتن.

تمام جملات او با خواستن معنا پيدا می کند .

کودک سالهای قبل حالا جوانی است ،کم کم بزرگ می شود و می شناسد،آرام آرام با عشق آشنا می شود (يک حس نو و عجيب) ،او را می بيند و سعی می کند احساسش را بيان کند تمام آموخته هايش را زيرو رو می کند تا جمله ای بسازد کوتاه و گويا تا به او بگويد دوستش دارد اما چه سخت است وقتی گفتن دوست داشتن را نياموخته.هزاران بار جملات مختلف را امتحان می کند اما او نمی فهمد گويا او دوست داشتن را فقط با دوست داشتن می شناسد چيزی که تا به حال از جوان نشنيده ،مدتها صبر می کند ولی در نهايت به راهی ديگر ميرود و همراهی انتخاب می کند که گفتن دوست دارم را بلد باشد.

سالها باز هم می گذرند کودک ما پير مردی می شود تنهای تنها که هنوز در بين آموخته هايش به دنبال جمله ای می گردد برای بيان يک علاقه و پيدا نمی کند،او هنوز نگفته دوست دارم.

يک شب وقتی دنگ دنگ دنگ ساعت ۱۲ بار ميزند او در اوج تنهايی چشمانش را به روی تمام چيزها و کسانی که دوستشان دارد ولی نمی داند می بندد .

نوشته شده توسط viva


نظرات  | شنبه، 7 آبان، 1384 -  |لینک به نوشته

من نمی خوام به دنيا بيام

سلام

من دلم نمی خواد فردا دوباره به دنيا بيام يه سال ديگه،يه تولد ديگه ،يه سری کادو و تبريک ديگه ،ولی همه اينها يادم مياره که يک سال گذشته و يک سال بزرگتر شدم ،يادم مياره که خيلی از آدمهايی که پارسال در کنارم بودن امسال نيستن مثل همون کله پوک دوست داشتنی(casper) که الان هنده ومن به اندازه تمام نبودن هاش دلم براش تنگ شده فردا تولدمه و من دلم ميخواد دوباره ۴ ساله بشم يک کم بزرگتر يا يک کم کوچکتر ولی دلم ميخواد همون بچه ای بشم که با يک بادکنک صورتی به اوج لذت می رسيد و با ترکيدنش غم تمام عالم می ريخت توی دل کوچيکش و بعد با گرفتن يک شکلات اون تمام غم عالمش خيلی زود از دلش می رفت و دوباره می خنديد،خنده ای که پشتش يک دنيا غصه و تنهايی نباشه ، ميگن اونی که گريه ميکنه يک درد داره و اونی که می خنده هزار درد .گرچه الان اشکم صفحه مانيتور رو تار کرده ولی ...بازم می خندم ! من پرروتر از اين حرفهام!!!!

چرخ برهم زنم ار غير مرادم گردد         من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک

وقتی به دنيا ميای همون لحظه اول سروته ميگيرنت و يه ضربه ميزنن بهت تا بفهمونن و بگن آهای تازه وارد اينجا به کسی خوش آمد نميگن ،از اولش همينه ضربه ضربه ضربه ...با همون ضربه بهت ميفهمونن که کجا اومدی !خودت رو آماده کن اين ضربه در مقابل ضربه های سالهای بعد هيچه بايد به دردناک تر از اينها عادت کنی !اينجا حقت رو برات کنار نذاشتن تا دودستی تقديمت کنن ،حق تو ممکنه با حق خيلی های ديگه يکی باشه بايد زرنگ باشی و از چنگ ديگران درش بياری.با همون ضربه اول برای اولين بار گريه ميکنی و با اين گريه فرياد می زنی آهای آدمايی که همه چی رو حق خودتون می دونيد آهای مردمی که دوست داشتنتون از سر خودخواهيه بريد کنار ،يک کم جمع تر زندگی کنيد فقط جمع تر نمی گم مهربونتر که مهربونی مدتهاست يادتون رفته ،يه جايی هم به من بديد ،منم اومدم نه به خواست خودم بلکه به جبر ...

اومدم تا کنارتون زندگی کنم ،تا حقم رو بدزدم البته اگه زرنگ باشم ،پاک پاک اومدم تا ناپاکی رو از شما ياد بگيرم،يادبگيرم دروغ بگم همون طور که شما ميگيد ،فريب بدم ،خوردتون کنم و زير پام بذارمتون،پاک اومدم تا پر از گناه و آلودگی برم اين محصول دنياييه که شما به کارخانه آشغال سازی تبديلش کردين،اومدم تا بعد از چند سال بشم يکی مثل خودتون تا فردا روزی منهم همه غصه هام رو سر تازه واردی تلافی کنم تا دق دلی تمام گناه هامو سر از راه رسيده ای خالی کنم اونوقته که ديگه به چشم غريبه نگاهم نمی کنيد بعد با هم ميشينيم و تمام گناهمون رو ميندازيم سر آدم که چون نتونست هوسش رو کنترل کنه از بهشت بيرون شد و اگر چنين نميشد الان جای همه ما همون بهشت بود (البته بعيد ميدونم بهشت هم از دست دورويی انسان در امان می موند!!!)و به هم ميگيم ما همگی چوب خبط پدرمان آدم را می خوريم و به اين ترتيب خودمون رو از سنگينی بار گناه خلاص ميکنيم و باز با وجدان آسوده به زشتی ها ادامه می دهيم.

نه من از پرده تقوی به در افتادم وبس      پدرم نيز بهشت ابد از دست بهشت

* توضيح :بهشت دوم به معنی از دست دادنه!!!!

بگذريم... اصلا چه معنی داره آدم شب تولدش اينقدر منفی ببافه؟؟؟؟؟

دو کلمه خصوصی با casper:

دلم برات کوچيک هوارتا،جات به شدت خاليهدوست دارما!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

تا بعد...

نوشته شده توسطviva             


نظرات  | پنجشنبه، 5 آبان، 1384 -  |لینک به نوشته

دلم برات کوچيک ...!!!

سلام،

ويوا اگه من آپ نکنم چی کار ميکنی؟

بابا پدر پدر بزرگ دخترخاله ام ( دروغ گفتم دختر خاله کجا بود ) در مياد تو کافی نت

بشينم فارسی تایپ کنم

سخته به خدا..........

خب، جونم برات بگه که امتحان های من مثل طوفان شن نازل شدن و منم

شرمندشون شدم و به سلامتی همه رو fail  ... خوش به حالم شده حالا بايد واسه

 march موقعی که شماها همه ميرين شمال برای تعطيلات نوروزی من بيچاره نسل

خر رو منغرض کنم ...  اينجا يکی از بدبياری های من واسه درس نخوندن اينه که

حيوان مورد نياز کميابه و منم جرات زدن گاو رو ندارم  (ميدونی که اينجا اگه زبونم

 لال گاو بکشی می کشنت

راستی بهت گفتم من طی يک سری جريانهای خنده دار مسلمون شدم و نماز و روزه

رو به شدت لحاظ کردم؟ حالا اول جريان رو برات تو چت ميگم  فقط همين که با يه

هندی مسلمون و شيعه مذهب آشنا شدم که خيلی عجيب غريب بهم انرژی مثبت

ميده و ناخواسته و بدون هيچ حرفی از طرفش من به خدا خيلی نزديک شدم و خيلی

اين روزا حالم بهتره و اميدوارم اين دوستی همينجوری قشنگ بمونه

حالا ديگه دستم خسته شد از نوشتن فقط يه اطلاعيه به دوستای خوبمون بدم که:

 

           ۶ آبان مصادف با درگذشت غصه و غم  

                         ***        تولد ويوا هستش        *** 

 

دو کلمه حرف خصوصی با ويوا :

خيلی خب حالا خودت رو لوس نکن بزرگ شدی ديگه زشته  

 

CaSpErrr


نظرات  | شنبه، 30 مهر، 1384 -  |لینک به نوشته

کامنت استادبرای دانشجو

سلام

الان کمی توی شوک هستم

چندتا نوشته قبل از اين نوشته (يعنی همون نوشتهء بدون عنوان) راجع به موسيقی پايانی يکی از سريالهای تلوزيونی نوشته بودم و اينکه سناريوی کار نوشته يکی از اساتيد دوران دانشگاهم است (آرش آبسالان) همين چندلحظه پيش بود که ديدم برای اون نوشته يه کامنت جديد دارم وااااااااااااااااااای يه کامنت از خود جناب استاد که در جواب من نوشته بودن خيلی برام جالب بود وقتی متن رو مينوشتم ۱٪ هم فکر نمی کردم خود آقای آبسالان به وبلاگم سر بزنه (حالا اينکه از کجا و چه جوری خبربه ايشان رسيده خا ميدونه!!!!!!!!!!!!)به هر حال يه قسمت از نوشته خودم و بعد کامنت استاد رو در پايين ميارم شايد براتون جالب باشه. به هر حال استاد قدم رنجه کرديد و از کامنتتون هم ممنون .ولی شما که زحمت کشيديد خب يه نظر هم راجع به وبلاگ ميداديد باور کنيد من و دوستم که توی اين وبلاگ مينويسيم هردومون انتقاد پذير هستيم.

خب اينم قسمتی از نوشته من:

شنبه ها يه سريال مزخرف از شبکه ۱ پخش ميشه به اسم مزرعه کوچک که من هميشه نگاه ميکنم برحسب تصادف يکی از استادای زمان دانشجوييم سناريوشو نوشته و چندتا از دوستام هم توش بازی ميکنن (گفته بودم که کارگردانی تئاتر خوندم؟)اما اينا دليل نميشه که من هر شنبه عين احمقا بشينم پای تلوزيون و يه کار مزخرف رو نگاه کنم(جناب آقای آبسالان اگه يهو وبلاگ منو ديدی يادت باشه همه بايد انتقاد پذير باشن تازه من که ديگه با شما واحد ندارم که بترسم خب خداييش سناريوی مزخرف و دور از ذهنيه ديگه )اون چيزی که منو هر شنبه ميخکوب ميکنه پای تلوزيون و وادار ميکنه از اول تا آخر سريال و نگاه کنم لذت گوش دادن به موسيقی اول کار و همون موسيقی همراه به يه شعر معرکه در آخر کاره که شعر از دکتر افشين يداللهيه و خواننده اش سعيد عبداللهی نيا هست که من تا حالا صداش رو نشنيده بودم ،در واقع من نميدونم شعرش قشنگه يا آهنگش خيلی خوبه يا صدای خواننده فقط ميدونم وقتی همش در کنار هم قرار ميگيره من مات و مبهوت جلوی تلوزيون ميشينم .

و اين هم کامنت آقای آبسالان:

سلام 1- به شدت انتقاد پذير هستم (تو كه ديگه بايد اينو بدوني) 2- به شدت موافقم كه كار مزخرفه 3- به شدت مخالفم كه موسيقيش عاليه (بماند كه اصلا به فضاي كار نمي‌خوره) 4- به شدت اميدوارم بدوني توي كدوم مملكت درگير توليد مي‌شي 5- به شدت توصيه مي‌كنم موسيقي رو ضبط كن تا ديگه دچار .... مزمن نشی

 

واين هم قيافه من در حال حاضر

ديگه حرفی برای گفتن ندارم.حتی ۲ کلمه خصوصی با casper هم ندارم

فقط دلم براش تنگ شده همين

تا بعد...

نوشته شده توسط viva


نظرات  | دوشنبه، 21 شهریور، 1384 -  |لینک به نوشته

پسر ايده آل ايرانی ...

يک پسر خوب....

يک پسر خوب امضاء گواهي نامه اش خشک نشده به رانندگي خانمها گير نميدهد.

يک پسر خوب تا زماني که يک خانم محترم کنارش نشته با سرعت بالاي5 کيلومتر در ساعت حرکت نميکند.

يک پسر خوب زماني که کسي ميخواهد از عرض خيابان عبور کند تعداد دنده را از 1 به 5 ارتقاء نداده و قصد جان عابر را نميکند.

يک پسر خوب زماني که يک دختر خانم راننده ميبيند ذوق زده نشده و در صدد عقده اي بازي بر نمي آيد.

يک پسر خوب که ژيان سوار ميشود روي بنز همسايه با سوئيچ ماشين نقاشي نميکشد.

يک پسر خوب زماني که تصادف ميکند همانند قبائل زامبي وحشي بازي در نمي آورد.

يک پسر خوب هر روز بعد از کلاس درس به نمايندگي از راهداري و شهرداري خيابانهاي شهر را متر نميکند.

يک پسر خوب به محض ديدن يک دختر خانم متين با شلوار برمودا و مانتو تنگ کوتاه و شال باز دهانش به سان آبشار و چشمانش همانند چشمان وزغ نميشود.

يک پسر خوب دکمه هاي پيراهنش را از يک متر زير ناف تا زير چانه کاملا بسته و با سنجاق قفلي محکم ميکند.

يک پسر خوب به محض ديدن دختر همسايه رنگش لبوي شده و چشمش را به آسفالت ميدزد.

يک پسر خوب روزي 10بارهوس بردن نذري به دم در خانه همسايه که تصادفا دختر دم بخت دارند را نميکند.

يک پسر خوب بيشتر از 5 دقيقه در دستشوئي نميماند. ( نکته کنکوري)

يک پسر خوب 1ساعت در حمام آهنگ جوادي يساري نخوانده وبراي همسايگان آلودگي صوتي ايجاد نميکند.

يک پسر خوب اگر درد عشق گرفت در کوي و برزن عرعر عشق نکرده و آبروي خانوادگي خود را نميبرد.

يک پسر خوب با دوستاني که مشکوک به چت و لا ابالي گري هستند معاشرت نميکند.

يک پسر خوب از سن 15 سالگش از پدرش پول تو جيبي نگرفته و خودش کار ميکند.

يک پسر خوب به جاي اينکه پول خود را در باشگاه بيليارد و گيم نت و غيره دور بريزد بهتر است حساب آتيه جوانان باز کند و به فکر 20 سالگي خود باشد.

يک پسر خوب اگر زبانم لال از افيون اينترنت استعمال و خدايي نکرده وب لاگ نويس شد بر حسب اتفاق از هر 10کامنت او 9 عددش متعلق به دختران نيست.(ا ستثناء دارد البته...)

يک پسر خوب همواره به اسم خود افتخار ميکند و به هر کس که ميرسد نميگويد که بجاي اصغر به او رامتين و نيما و... بگويند.

يک پسر خوب در اثر ديدن افراد غرب زده جو گير نشده و لحاف کرسيه قرمز خال خال يشمي را به پيراهن تبديل نکرده و سر زانو و خشک خود را جر نميدهد.

يک پسر خوب هر روز ساعت 6 بيدار شده و حد اکثر تا ساعت 7:30 سه نمونه از انواع رايج نان را تهيه و براي صبحانه به خانه مي آورد.

يک پسر خوب اگر 3 بار مکرراْ براي خريد از خانه يرون رفته و باز هم با يک ليست 1 متري مواجه شد غرغر نميکند.

يک پسر خوب سر سفره دست به چيزي نمي زند تا همه سيرو پر از سر سفره بلند شوند و بعد شروع به غدا خوردن مي نمايد.

يک پسر خوب تقاضاي وسايل نا مربوطي از قبيل موبايل را از خانواده ندارد.

يک پسر خوب اسم شرکت در جشن تولد هايي که مشکوک به وجود جنس مونث هستند را نمي آورد.

يک پسر خوب تا قبل از سن 22 سالگي فکر زن گرفتن را از سر خود بيرون ميکند.

يک پسر خوب تا قبل از ازدواج 10 بار عاشق نشده و هر دفعه ادعاي وحدت در عشق نميکند.

يک پسر خوب در صورتي که با نامزد خود بيرون رفت و کسي به خانم متلک گفت فورا با پليس 110 تماس حاصل مي کند.

يک پسر خوب براي احياي حقوق خود از زور بازو استفاده نکرده و کلمات رکيک مانند خر و الاغ به کار نميبرد.

يک پسر خوب از معاشرت با دوستان بسيار خودماني که عادت به بيان شوخي هاي نا مربوط از قبيل حراج لفظي عمه و همچين خواهر مادر هستند امتنا ميکند.

يک پسر خوب همانند خاله زنکها تلفن را قورت نداده و سالي به 9 ماه دهانش بوي تلفن نميدهد.

يک پسر خوب هر صدايي از قبيل قار و قور شکم اهل خانه را با صداي تلفن اشتباه نگرفته و 3 متر به بالا نميپرد.

يک پسر خوب هيچ گاه بوي عطر مشکوک از قبيل زنانه نميدهد.

يک پسر خوب براي رفتن به مراسم خواستگاري لااقل دو عدد ميني بوس تهيه ميکند.

يک پسر خوب موقع رفتن به خواستگاري براي نشان دادن عظمت خانوادگي گذشته از تمامي فاميل هاي درجه 1-2-3-4 و الي آخر از آقا رضا بقال محترم محله? حاج علي قصاب محترم و ما بقي کسبه محل به دليل دارا بودن تجارب بالا دعوت بعمل مي آورد.

يک پسر خوب براي شروع زندگي مشترک نياز به عشق و محبت دو طرفه نداشته و فط کافيست عمه خانم بزرگ فاميل تائيد کنند دختر شمسي خانم خاله مادرشون دهانش بو نميدهد و شوهر داري بلد است.

يک پسر خوب راي حفظ حرمت فاميل عظيم الشان پا روي عشق و دلش گذاشته و با دختر عموي نافبريده اش که به خواست خدا دماغش به قاعده چماق و هيکلش به سان خرس است مزدوج ميشود.

يک پسر خوب عيد به عيد يادش نمي افتد که بايد دندانهايش را مسواک بزند و اين کار را هر شب انجام ميدهد.

يک پسر خوب در کلاس درس و در حضور تني چند از خانمهاي محترم شستش را تا انتها در دماغ مبارک فرو نميکند و يک چرخش دوراني به آن نميدهد.

يک پسر خوب براي بيرون رفتن از خانه 2 ساعت جلوي آئينه نايستاده و بزک نميکند.

يک پسر خوب بجاي سوار شدن به خط واحد پشت سر آن ميدود تا هم بدنش سالم بماند و هم صرفه جويي اقتصادي کرده باشد.

يک پسر خوب تنها جوکهايي را بيان ميکند که مورد تائيد وزارت ارشاد اسلامي?وزارت بهداشت? وزارت مبارزه با تبعيضات استاني و... باشد.

يک پسر خوب در جشنهاي فاميلي جو گير نشده و نميرقصد تا ابروي کل خاندان را بر باد دهد.

يک پسر خوب در مهماني هاي خانوادگي نوشدني هاي غير مجاز از قبيل ماءالشعير را تنها با رضايت نامه رسمي و کتبي پدر محترم استعمال ميکند.

يک پسر خوب هر زمان که عشقش کشيد با زير شلواري کردي چين پيليسه دار و يا شرت مامان دوز و رکابي همانند قورباغه به وسط کوچه نميپرد.

يک پسر خوب تنها براي رضاي خدا و کاهش بار سنگين ترافيک و حمل و نقل درون شهري و برون شهري هر کجا که دختر خانم يا خانمي را در رده سني 20 تا 60 سال ديد سوار کرده و به مقصد مي رساند

 

دو کلمه حرف خصوصی با ويوا

اه کی گفت باهات حرف دارم؟دارم تو ياهو باهات چت ميکنم

برو خونتون خب

 

CaSpErrr


 


نظرات  | چهارشنبه، 9 شهریور، 1384 -  |لینک به نوشته

پيرها هم دل دارند

يه موتوريه ميزنه به يه گنجشک و گنجشکه بی هوش ميشه ،موتوريه می برتش خونه و مذارتش توی قفس و بهش کلی ميرسه ،گنجشکه که به هوش مياد ميبينه تو قفسه يهو جيغ ميکشه و ميگه :وااای موتوريه مرد؟

خب سلام

من نمی دونم چرا هرچی پست می فرستم ۱ هفته بعد مياد تو وبلاگراستی که پرشين بلاگ گند زده بايد به فکر اسباب کشی باشيم ولی اين کاسپر از هند آپ می کنه و سريع هم نوشتش مياد رو صفحهچه معنی داره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بگذريم ...

مادربزرگم عروس می شود

چند وقت پيش مادربزرگم افتاد زمين و لگنش شکست خلاصه کلی دردسر کشيديم و جراحی بدون بيهوشی و ... تا پلاتين گذاشتن تو پاش هيچ دکتری هم اين ريسک رو به خاطر سن بالا قبول نمی کرد بالاخره يه پرستار گرفتيم تا توی خونش ازش مراقبت کنه آخه نمی تونست راه بره بعد از يه ماه که ديديم راه نمره قرار شد ببريمش يه خانه سالمندان تا مداوم فيزيوتراپی بشه شايد راه بيفته، ۳ هفته پيش که رفته بودم پيشش يه آقای پيری اونجا بود اونم سکته کرده بود و الان تقريبا راه ميره خلاصه آقاهه اومد و نزديک اتاق مادبزرگم توی سالن نشست يهو مادربزرگم تا چشمش افتاد با اون نيشش تا بناگوش باز شد و از من پرسيد اون کيه ؟؟؟؟منم کلی تيزو اين حرفها ...بلافاصله قضيه رو گرفتم و گفتم نميدونم!!!!مادر بزرگم گفت :چرا من ميشناسمش يه اسب سفيدم داره(مااااااااااااااااااااا)تازه فهميدم که مسئله خيلی جديه و اين آقاهه همون مرد سوار بر اسب سفيد روياهای مادربزگمهخلاصه وقتی اومدم خونه قضيه رو برای مامان وبابا تعريف کردن ولی از اونجايی که من چرت و پرت زياد ميگم حرفم رو باور نکردن ،به داييم گفتم اونم شروع کرد به مسخره بازی (آخه اين قضيه ازدواج تو اونجا خيلی زياده و چند وقت پيش هم يکی از خانومهايی که اونجا بود براش خواستگار اومده بود) خلاصه هرچی من گفتم هيچ کس باور نکرد تا همين ۳ روز پيش من رفته بودم اونجا (البته تو اين مدت هم هروقت ميرفتم ميديدم که اين آقاهه به مادربزرگم نخ ميده)مادربزرگم رو ويلچير بود و من بردمش تو حياط يه دوری بزنيم ،طرف هم اومد تو حياط و يه صندلی گذاشت تو سايه نشست و شروع کرد به ديد زدن مادربزرگ منم که اصلا عادت به روسری نداره کشف حجاب کرده بود و موهاشو که تازه پرستارا براش رنگ کرده بودن به معرض نمايش گذاشته بوددر ضمن توضيح بدم که مادربزرگم اونجا اصلا با هيچ کس سلام عليک نميکنه و کلی خودشو ميگيره بعد با اين تفاسير حساب کنيد تا از جلوی اين آقاهه رد شديم يارو به مادربزرگم گفت :سلام خانووووووم بعد مادربزگم هم گفت: سلام آقااااااااااااااااا حال شما خوبه؟ طرف هم گفت :ما شمارو ميبينيم خوب ميشيم و تمام اين ماجرا در لحظه ای بود که من با ويلچير درگير بودم که از يه برجستگی ردش کنم خلاصه که احساس کردم کلی سر خرم .ايندفعه وقتی ماجرا رو تعريف کردم همه باور کردن چون خودشون هم يه چيزايی تو اين مدت ديدن به هر حال فکر کنم تا چند وقت ديگه مراسم عروسی داريم وخريدوگرفتن باغ و سفارش لباس عروس و خريد حلقه....

(ميگم کاسپر تو هم خودتو برسون ايران من و مادربزرگم نداريم اون شوهر کنه انگار من کردم )

باورکنيد تمام اين ماجرا غير از خريد حلقه و لباس و.. عين واقعيت بود فقط من ميترسم اين يارو قصدش ازدواج نباشه و خدای نکرده نظر سوء داشته باشه و بخواد مادربزرگ دسته گل و چشم و گوش بسته منو گول بزنه

ولی حالا از شوخی گذشته آدم ميره اونجا دلش که نمی گيره هيچ کلی هم از ديدن اونها شاد ميشه جالبه که خيلی هاشون با پای خودشون رفتن خانه سالمندان و کلی هم روحيشون خوبه شعر می خونن ،حرف ميزنن،گاهی هم خانومها گيس و گيس کشی راه ميندازن،چند سال پيش يکی از دوستام يه نمايشگاه عکس از خانه سالمندان گذاشته بود اسم نمايشگاه از خود عکسها هم قشنگتر بود فکر ميکنيين اسمش چی بود؟؟ روزگاری چون تو بودم  يادمه اولين بار که اسم نمايشگاه رو شنيدم موهای تنم سيخ شد هميشه فکر ميکنم اگر به سن ۷۰ برسم چجوريم و بعد از کلی فکر کردن فقط از خدا می خوام که راحت بميرم نه با زجر و بيماری .

حالا به نظر شما بهتره آدم تو عروسی مادربزرگش چی بپوشه خوبه و بايد با پدر بزرگ جديد چجوری رفتار کرد؟؟؟؟؟

فعلا که خواستگاری نکرده ولی من دلم روشنه اين دو تا جوون (آخ ببخشيد)اين دوتا پير با تجربه برای هم ساخته شدن تازه مادربزرگم شانس آورده پسراش و مامان من همه کلی روشنفکرن وگرنه سرشو ميذاشتن لب باغچه و گوش تا گوش ميبريدن

تا بعد....


نظرات  | یکشنبه، 30 امرداد، 1384 -  |لینک به نوشته

نميدونم چيه عنوانش ...

استاد می گوید :


اگر در جاده رویاهاتان سفر می کنید ، به آن متعهد باشید . هیچ دری را باز نگذارید تا بهانه شود . بهانه ای مثل اینکه : " خوب ، این همان چیزی نیست که می خواستم ." بذر شکست در همین جا نهفته است .

مسیر خود را بپیمایید . حتی اگر گامهای شما نا مطمئن است ، حتی اگر می دانید می توانستید این مسیر را بهتر بپیمایید . اگر امکانات خود را در لحظه اکنون بپذیرید ، بی تردید در آینده پیشرفت خواهید کرد . اما اگر محدودیت های خود را انکار کنید ، هرگز از آن ها رها نمی شوید .

شجاعانه با مسیر خود روبه رو شوید ، و از انتقاد دیگران نهراسید و مهم تر از همه نگذارید با " خود انتقادی " فلج شوید .

خداوند در شب های بی خوابی همراه شما خواهد بود ، وبا عشق خویش اشک های شما را خواهد زدود .

خداوند یار شجاعان است

 

 حالم يکم گرفته همين کافيه حوصله نوشتن ندارم

ويوا جونم مرسی از نامه باحالت مثل هميشه بهم روحيه ميده مواظب خودت باش جواب نامه رو فرستادم برو بگير تا نخوندنش

 

                                     casper 


نظرات  | جمعه، 28 امرداد، 1384 -  |لینک به نوشته

بدون عنوان

سلام

چقدر تاخيرمن چه آدم بی معرفتی هستم خودم شرمنده شدم

بگذريم ،ارديبهشت ماه بود البته يادم نيست چندم،يکی از دوستای قديمی مامانم بعد از بيست سال اومده بود ايران و اون روز هم خونه ما ناهار دعوت بود.خلاصه اومد و جاتون خالی چه صحنه ای بود  کاملا رمانتيک تا مامانم درو باز کرد پريدن تو بغل هم و شروع کردن قربون صدقه هم رفتن (دوست مامانم خانم بودا)بالاخره اون خانومه مامانمو ول کردو اومد سراغ منو کلی متعجب منو نگاه کرد مثل اينکه توقع داشت من ۲-۳ ساله مونده باشمبعد نوبت بغل کردن من رسيد و در يک لحظه ميان مقدار متنوعی گوشت قرار گرفتمبالاخره نوبت صحبت از اين ور و اونور رسيد من همش داشتم فکر می کردم اگه بعد از ۲۰ سال يکی از دوستام و ببينم چه اتفاقی ميفته۲-۳ ساعتی نگذشته بود که دوباره زنگ زدن رفتم از چشمی نگاه کردم ديدم هيچی معلوم نيست انگار يکی انگشتشو گذاشته بود روی چشمی پرسيدم کيه؟جواب نداد ،من ديدم هرکی هست يه کم مثل خودم قاطی داره گفتم تا حرف نزنی باز نميکنم،ولی بازم جواب نداد.در همين بين مامانم اومد و گفت خب باز کن ببين کيه و خودش در رو باز کرد..............................

وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای

انتظار ديدن هر خری رو داشتم غير از اين کاسپر احمق،مات شده بودم و چندلحظه بعد که به خودم اومدم ديدم کاسپر پريده تو بغل مامانم و داره ماچش ميکنه بعد هم طبق معمول نوبت من بودباورم نميشد اين خنگ بدون خبر اومده باشه ايران (البته الان که دارم می نويسم ۲ هفته از برگشتن کاسپر به هند ميگذره و البته ما دو تا کله پوک خيلی دلمون ميخواست که وقتی در کنار هم هستيم وبلاگمون رو آپ کنيم ولی وقت نشد و کاسپر رفت و از هند آپ کرد منم برای اينکه عقب نمونم آپ ميکنم)

خلاصه اين خنگول بی خبر اومد ايران من کلی غافلگير شدم جالب همزمانی ۲ تا اتفاق شبيه به هم برای من و مامان توی يک روز بود.

۳ ماه کاسپر ايران بود و تازه ۲ هفته اس که برگشته هند

 شنبه ها يه سريال مزخرف از شبکه ۱ پخش ميشه به اسم مزرعه کوچک که من هميشه نگاه ميکنم برحسب تصادف يکی از استادای زمان دانشجوييم سناريوشو نوشته و چندتا از دوستام هم توش بازی ميکنن (گفته بودم که کارگردانی تئاتر خوندم؟)اما اينا دليل نميشه که من هر شنبه عين احمقا بشينم پای تلوزيون و يه کار مزخرف رو نگاه کنم(جناب آقای آبسالان اگه يهو وبلاگ منو ديدی يادت باشه همه بايد انتقاد پذير باشن تازه من که ديگه با شما واحد ندارم که بترسم خب خداييش سناريوی مزخرف و دور از ذهنيه ديگه )اون چيزی که منو هر شنبه ميخکوب ميکنه پای تلوزيون و وادار ميکنه از اول تا آخر سريالو نگاه کنم لذت گوش دادن به موسيقی اول کار و همون موسيقی همراه به يه شعر معرکه در آخر کاره که شعر از دکتر افشين يداللهيه و خواننده اش سعيد عبداللهی نيا هست که من تا حالا صداش رو نشنيده بودم ،در واقع من نميدونم شعرش قشنگه يا آهنگش خيلی خوبه يا صدای خواننده فقط ميدونم وقتی همش در کنار هم قرار ميگيره من ماتو مبهوت جلوی تلوزيون ميشينم اينم متن شعر :(اينقدر گوش کردم حفظ شدم آخه تکرارش رو هم سعی ميکنم نگاه کنم)

آخ که ميشه با هر شب چشم تو صدتا آسمون رنگ رويا کرد

صدتا آسمون رنگ روياهاروميشه بايه اشکت غرق دريا کرد

غرق دريای عشق تو شد دلی که تشنه مثل کويره

تشنه کوير بوی دريا رو با ياد تو ميگيره

اسب بادو زين کن حالا که دل تو پر از تب کوچ

بسه نازنينم تو اين شهر شلوغ گم شدم ته کوچه

عاشق تو که باشم زندگی چه ساده اس

تو غروب بيابون آسمون ته جاده اس

قصه سفر رفتن و رفتن با پای پيا ده اس

اگه به نظرتون جالب نيومد يه بار شنبه شب بعد از اخبار ساعت ۹ و تبليغ و...اين سريال و ببينين مطمئنم که با شنيدن آهنگ آخرش خستگی ديدن سريال از تنتون در میآد

۲کلمه حرف خصوصی با کاسپر:(بيخودی نخونين چون هيچی متوجه نميشين فقط اون کله پوک ميفهمه ،خب بابا ناسلامتی خصوصيه)

ميگم کاسپر ما چه دخترای خوبی هستيم ولی من نميدونم اون روز (۵شنبه آخر) کی توشربت آلبالو خريدی و شب يواشکی دستاتو آلبالويی کردی و ماليدی به در و ديوارو ... بعد هم يهو چراعصبانی شدی و ماتيکت رو پرت کردی سمت در خونه که تا صبح جوگير بشيم و دربه در دنبال لکه های ماتيکت رو زمين بگرديم ،يادته اون شب يا دنبال پاکت شربت آلبالو يا جلد کتاب تو يا لکه های ماتيک ميگشتيم (يادت باشه هر وقت به خاطر شربت های ماليده شده به ديوار عصبی شدی به جای ماتيک گلدون پرت کن يا حداقل ماتيک مايع نخر جامد بهتره)

دوستت دارم هوارتاراستی ماشين خريدی؟؟؟؟؟؟يا ۴۰۰۰ دلار رو خوردی يه آبم روش؟؟؟


نظرات  | سه‌شنبه، 18 امرداد، 1384 -  |لینک به نوشته

چه خبر از کجا ؟ ....

   happy friendship day

 

و اينک پس از مدتها casper واسه اين ويوا ی خر مينويسه

بابا بی معرفت بی مرام بی ... معلومه کجايی؟

اندر احوالات ما اگر جويا باشيد ملالی نيست جز معده بی تربيتم که از همه چی محرومم کرده

ميگم عجب کتاب رديفی بود اين شازده کوچولو، اون کتاب پدر آن ديگری رو هم برو بگير بخون

من که خيلی حال کردم باهاش...!

امروز روز دوستيه ( البته از نوع فراموش نشده اش)

ديگه برم تولد مامانمه دارم می چتم زود آپ کن تا نيومدم  لهت کنم با فن های کاراته  (آخه

 ميخوام برم کلاسش جوووو ديگه چيکارش کنيم  ) !!!!!!!

دوستت دارم ..................................................... انقدر

 

راستی تو اين سينما ی بغل خونه من آهنگای آرش رو دم به ساعت ميذارن


 

 CaSpErrr


نظرات  | یکشنبه، 16 امرداد، 1384 -  |لینک به نوشته

خبرهای ايران و هند (شبکه casper news ) ...

در طی گزارش رسيده از ايران و هند ...

casper يکی از دو کله پوک مشهور در اين بلاگ و عضو هيات مديره کله پوکهای بنام در سطح بين المللی امروز بر اثر سانحه های ناگوار بسياری که از جمله مهمترين آنها گرمای بيش از حد هوای هند ( هوای گرم ارواح عزيز و دوست داشتنی و عزيزی همچون casper رو از پا در مياره ) گزارش شده است دچار ياس فلسفی شده واقدام به از بين بردن عواطف ميهن پرستی خود نموده و بليط بازگشت به کشور را پاره نمود...

در  پی اين اقدام متهورانه مقامات مربوط  عکس العمل قاطعی از خود نشان ندادند و منتظر اقدام های بعدی از طرف وی می باشند ...

منتظر خبرهای جديد ما باشيد

 

دو کلمه حرف خصوصی با ويوا :

واقعا که ... !!!

CaSpErrr


نظرات  | چهارشنبه، 17 فروردین، 1384 -  |لینک به نوشته

*‌ * * ۱۳۸۴ * * *

سال نو مبارک،

با يکمی تاخير تبريک گفتم چون امروز اولين امتحانم بود (بماند که افتضاح شد)

هيچکس هم بهم عيدی نداد تازشم اين ويوا نکرد يه زنگ بزنه تو اين غربت دلمون

نگيره  ولی خوب به قول معروف (هيچ خيالی نيست ) با لهجه همشهريام بودا

ويوا ميگم در بلاگ رو تخته کن بريم سبزيمون رو پاک کنيم  چرا هيچکی تحويل

 نميگيره؟ ميری سال نو رو تبريک بگی جای منم بگو چون من هر روز تا ۲ هفته آينده

امتحان دارم...

سالی پر از رنگ برای همه آرزو ميکنم

CaSpErrr


نظرات  | سه‌شنبه، 2 فروردین، 1384 -  |لینک به نوشته